|
|
داشتم زیر چشمی میزِ بغلی رو نگاه میکردم . سردیِ نگاهشون تا اینجا نفوذ کرده بود و من عمیقا محوِ حرکاتشون شده بودم ... پسره همینجوری داشت دختره رو نگاه میکرد اما دختره انگار نا نداشت حتی نگاهش کنه . دختره که دهنشو باز کرد حرف بزنه گوشامو تیز کردم . شنیدم گفت : نه که دوسِت نداشته باشم ؛ دروغ چرا ؟ من هنوزم میمیرم واسه اون چشمای قهوه ایت هنوزم تنها عشقِ منی ولی اینجا ( با انگشت اشارَش چند بار کوبید به گیجگاهش ) اینجا دیگه نمیکشه با بغض ادامه داد : ترجیح میدم از دورِ دور دوسِت داشته باشم ترجیح میدم ببینم از دستم میری و کاری نکنم اما خودم تو دلم عاشقت بمونم ترجیح میدم دیگه نباشی و من با خاطراتت سَر کنم ... دیگه به حرفاشون گوش ندادم فقط داشتم فکر میکردم چی میشه که یه آدمِ عاشق به اینجا میرسه ؟
نظرات شما عزیزان:
|
نویسنده: s*****n
׀ تاریخ: 20 بهمن 1395برچسب:, ׀ موضوع: <-CategoryName->
׀
|
|
|
|